خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

دادگاه ويژه روحانيت قم ، مجتبی لطفی را به 4 سال زندان تعزیری و 5 سال تبعید محکوم کرد.

مجتبی لطفي در روزنامه های توقیف ”خرداد” و”فتح” و هفته نامه “آوا” می نوشت و البته بعدها در سایت “نقشینه” که در سال 82 و 83 عده ای از روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان قم راه انداخته بودند، نوشته هایش را منتشر می کرد.

مجتبی لطفی را سال 83 هم که در قم بازداشت کرده بودند که دستکم 2 ماه و نیمش را در انفرادی مانده بود.این بار هم از 17 مهرماه دادگاه ویژه روحانيت قم، مجتبی لطفی را در حالی بازداشت کرد که او از مسئولان اطلاع رسانی دفتر آیت الله منتظری است.
اتهام مضحک و نچسبی مثل “عضویت در شرکت های هرمی”را هم دادستان ویژه روحانيت قم به او وارد کرده و همچنین اتهام سنواتی”نشر اکاذیب” را.که اين اتهام را اگر بخواهند بگیرند اولین کسانی که باید به این اتهام مقامات ارشد جمهوري اسلامی هستند از جمله همین احمدی دانشمند که در روز تا چهل تا دروغ نگوید خوابش نمی برد.
اما این اتهام “تهیه و توزیع جزوات و مقالات بدون داشتن مجوز قانونی” اتهام جدیدی است که به نظرم به مناسبت “سال نوآوری” حضرات دادگاه ویژه روحانيت قم آن را به ابتکار بازجویان شان ساخته اند.”تهیه مقاله” یعنی “نوشتن مقاله” در هیچ کجا “جرم” نیست.توزیع هم که الان همین وبلاگ نوسی خودش توزیع و نشر به حساب می آید از نظر این حضرات. بنابر این از این به بعد می توانند هرکسی را بگیرند و زندانی کنند که تو چرا مقاله بدون کسب مجوز تهیه و توزیع کرده ای!
تازه تا همین جا هم دفتر منتظری اظهارات دادستان ويژه قم را تکذیب کرده، و اعلام کرده “مجتبی لطفی از طلاب فاضل حوزه علمیه قم وجانباز جنگ”عضو رسمی این دفتر و مسئول اطلاع رسانی آن بوده ، و کارش این است که سخنرانی ها و نوشتارهای منتظری را به رسانه ها منعکس کند،و تاکید هم کرده اند که “مسئولیت آن سخنان و نوشته با شخص آیت الله منتظري و دفتر اوست” نه با مجتبی لطفی.
خانواده لطفی هم گفته اند که اتهام نگهداری سی دی و ماهواره “کذب محض“است.
حکم 4 سال زندان تعزیری و 5 سال تبعید مجتبی لطفی ، و تائید حکم 11سال زندان برای محمد صدیق کبودوند روزنامه نگار و ازموسسان سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان، اما این گمان را تقویت می کند که بازداشت های موقت و چند ماهه از نظر حضرات دیگر  ”اثرش را از دست داده”، و “زندان های بلند مدت”  و “حبس های تعزیری سنگین” قرار است  جواب هر جان آزاد و صدای معترضی باشد.
درباره محمد صدیق کبودوند؛

پيشتازي جمهوري اسلامي در مجازات مرگ

چهارشنبه 7 آذر 10 زنداني در اوين اعدام شدند و شمار کساني که در 5 روز اخير در زندان هاي ايران حلق ‏آويز شدند به 15 تن رسيد. مشهورترين اعدامي روز چهارشنبه فاطمه حقيقت پژوه نام داشت که به اتهام قتل همسر ‏صيغه ايش اعدام شد. ‏

فاطمه در دادگاه قتل را پذيرفته اما گفته بود که شوهر صيغه اي خود را در حالي به قتل رسانده که او قصد تجاوز ‏به دختر 14 ساله فاطمه را داشته است. ‏

اعتراض فعالان حقوق بشر به حکم اعدام اين زن 37 ساله اگر چه دوبار منجر به توقف اجراي حکم اعدامش در ‏سال هاي 83 و 85 شد اما سحرگاه چهارشنبه، حکم اعدام فاطمه در زندان اوين در حالي اجرا شد که وکيلش ‏عبدالصمد خرمشاهي اجازه ديدار با وي در ساعات قبل از اعدام را نيافت. ‏

همزمان خبرگزاري فارس گزارش داد که 9 زنداني ديگر غير از فاطمه حقيقت پژوه نيز سحرگاه چهارشنبه در ‏اوين اعدام شده اند. ‏

جابري، قاضي واحد اجراي احكام دادسراي امور قضايي تهران به اين خبرگزاري گفت که 10 نفر اعدام شده در ‏زندان اوين “قاتل محكوم به قصاص” بودند و “به دار مجازات آويخته شدند.”‏

خبرگزاري ايسکا نيوز نيز در گزارشي جزئياتي از پرونده هاي 10 اعدامي روز چهارشنبه را منتشر کرد. ‏

بنابر گزارش اين خبرگزاري 2 تن از اعداميان “يوسف. گ” و “مصطفي. الف” به ترتيب 36 و 25 ساله به اتهام ‏سرقت مسلحانه و يک فقره قتل در سال 85 و با حکم شعبه 71 دادگاه کيفري تهران و تائيد شعبه 33 ديوان عالي ‏کشور اعدام شدند. ‏

اعدامي چهارم که به اتهام قتل دوست 70 ساله اش در سال 84 روز گذشته حلق آويز شد علي نام داشت و 35 ‏ساله بود. وي نيز به حکم شعبه 71 دادگاه کيفري تهران و تائيد شعبه 33 ديوان عاي کشور اعدام شد. ‏

پنجمين اعدامي “عباس. ج” به اتهام قتل دوستش در مرداد 83 با حکم شعبه 71 دادگاه کيفري تهران و تائيد شعبه ‏‏27 ديوان عالي کشور اعدام شد. ‏

اعداميان ششم و هفتم “علي” و “محسن” که روز گذشته در اوين اعدام شدند، بنابر گزارش خبرگزاري ايسکا نيور ‏به اتهام ربودن دوستشان براي دريافت باج 15 ميليون توماني از خانواده وي و در نهايت قتل او از سوي شعبه 71 ‏دادگاه کيفري تهران به اعدام محکوم شده بودند. ‏

اعدامي هشتم “مسعود” 39 ساله بود. وي به اتهام قتل يک راننده با اسلحه گرم در ارديبهشت 82 که به قصد ‏سرقت خودرو انجام داده بود، با حکم شعبه 71 دادگاه کيفري تهران اعدام شد. ‏

نهمين اعدامي “امير حسين. ش” به اتهام قتل و سرقت مسلحانه و قتل يک نفر در حين سرقت در مرداد 85 از ‏سوي شعبه 71 دادگاه کيفري تهران به اعدام محکوم شده بود. سن اين اعدامي روز چهارشنبه زندان اوين اعلام ‏نشده است. ‏

اعدامي دهم”سلمان” که سن وي 46 سال اعلام شده، به اتهام قتل ناشي از اختلافات خانوادگي از سوي شعبه ‏‏1606 دادگاه جنايي وقت تهران سحرگاه چهارشنبه 7 آذر 87 در زندان اوين اعدام شد. ‏

‎‏5 اعدام ديگر‏‎

علاوه بر 10 نفري که روز چهارشنبه در اوين اعدام شدند، خبر اعدام 5 نفر ديگر نيز در روزهاي شنبه و ‏دوشنبه در تهران و شهرستان ها اعلام شد. ‏

شنبه گذشته مدير کل ضد جاسوسي وزارت اطلاعات به خبرگزاري ها اعلام کرد که علي اشتري مدير يک شرکت ‏واردات وسايل مخابراتي پيشرفته که براي نهادهاي نظامي و انتظامي جمهوري اسلامي خريد هاي خارجي انجام ‏مي داد، اعدام شده است. اتهام علي اشتري”جاسوسي براي اسرائيل” عنوان شد. ‏

با آنکه مدير کل ضد جاسوسي وزارت اطلاعات پس از اعدام اشتري اعلام کرد که وي از سال 85 بازداشت شده ‏بود، اما اعلام خبر بازداشت وي در تيرماه سالجاري و در حاشيه برگزاري يکي از جلسات دادگاه وي انجام شد. ‏

اشتري در 10 تيرماه به خبرگزاري فارس و ايرنا گفته بود “من ناخواسته به اين عمل کشيده شدم و سال هاي ‏متمادي به کشور، نظام و ارگان هاي مختلف خدمت کردم و خدمات من در پرونده کاري من مکتوب است است و ‏کارنامه من مشخص است.”‏

روز دوشنبه 4 آذر نيز 3 نفر در زندان زاهدان اعدام شدند که خبرگزاري ايسنا اتهام آنها را “قاچاق مواد مخدر” ‏اعلام کرد. ‏

حسين نهتاني، عبدالله دهمرده، و محمد براهوئي 3 اعدامي زندان زاهدان از سوي دادگاه انقلاب سيستان و ‏بلوچستان به اعدام محکوم شده بودند. ‏

پانزدهمين اعدامي روزهاي اخير که اسم و مشخصات وي اعلام نشده روز دوشنبه 4 آذر در زندان مرکزي مشهد ‏اعدام شد. روزنامه قدس در گزارشي مختصر اتهام وي را “همسر کشي” ذکر کرد و خبر داد که وي در آبان سال ‏‏85 همسرش را در تربت حيدريه به قتل رسانده بود. ‏

اعدامي زندان مشهد به حکم شعبه 3 دادگاه كيفري خراسان رضوي و تائيد شعبه 41 ديوان عالي اعدام شده است. ‏
اعدام ها در ايران در حالي ادامه دارد که سازمان ملل از کشورهاي عضو خواسته مجازات اعدام را به حالت ‏تعليق در آورند. ‏

بنابر گزارش هاي منتشر شده شمار اعدام ها در يک سال اخير با 15 اعدام در 5 روز اخير به بيش از 217 مورد ‏رسيده تا ايران همچنان رتبه دوم اعدام در جهان را به خود اختصاص دهد. ‏

اعدام 7 نفر که در سنين نوجواني مرتکب جرم شده بودند در يک سال اخير، جمهوري اسلامي را در رتبه نخست ‏اعدام نوجوانان قرار داده است. ‏

پی نوشت؛

کیهان صبح پنج شنبه خبر داده که یک نفر هم در خرم آباد اعدام شده؛حکم اعدام يک قاتل در زندان بروجرد به اجرا درآمد. محمد-ب به جرم قتل عمد محمد- ر از سوى دادگاه کيفرى بروجرد صبح روز سه شنبه به دار مجازات آويخته شد.”

پس اعدام های 5 روز اخیر شد 16 نفر.

همين گزارش در روز 

منوچهر آتشی رفته است.سپیده که سر بزند چهارمین سال رفتن اش آغاز می شود.دیگر شعر نمی گوید.اما از همان ها که گفت و نوشت بعضی هاش هنوز و همیشه می توانند آتش را پرتاب کنند به جان آدمی.

فراقی

سپیده که سر بزند 
نخستین روز روزهای بی تو
آغاز می شود 
آفتاب سرگشته وپرسان 
تا مرا کنار کدام سنگ 
تنها بیابد به تماشای سوسنی نوزاد 
به نخستین دره سرگشتی هام 
در اندیشه تو ام 
که زنبقی به جگر می پروری
و نسترنی به گریبان 
که انگشت اشاره ات 
به تهدید بازیگوشانه 
منقار می زند به هوا 
و فضا را 
سیراب می کند از شبنم و گیاه 
سپیده که سر بزند خواهی دید 
که نیست به نظر گاه تو آن سدر فرتوتی که هر بامداد 
گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم 
آخرین ستارگان کهکشان شیری را 
تا خوابگاه آفتابیشان 
بدرقه می کردند


سپیده که سر بزند
نخستین روز روزهای بی مرا 
آغاز خواهی کرد 
مثل گل سرخ تنهایی
آه خواهی کشید 
به پروانه ها خواهی اندیشید 
و به شاخه سدری
که سایه نینداخته بر آستانه ات

منوچهر آتشی ؛از مجموعه شعر گندم و گیلاس

همزمان با راه اندازي ده هزار وبلاگ براي بسيج 

در پی اعلام راه اندازی ۱۰ هزار وبلاگ برای ۱۰ هزار پایگاه بسیج در کشور، ارگان رسمی سپاه پاسداران در ‏حمله جدیدی به اینترنت آن را وسیله ای برای انقلاب مخملی علیه جمهوری اسلامی توصیف کرد.‏

در تصویر هراس آور ارائه شده از سوی سپاه در مورد اینترنت، هفته نامه صبح صادق با نامگذاری جدید ‏‏”امپریالیسم اینترنتی” بر روی شبکه جهانی وب، ادعا کرد که دولت امریکا قصد دارد با ابزارهای دیپلماسی ‏عمومی که ارگان سپاه “اینترنت” را بخش اصلی آن معرفی کرده، به انقلاب مخملی و براندازی جمهوری اسلامی ‏دست بزند.‏

ارگان دفتر سیاسی سپاه پاسداران “پست های الکترونیکی(ایمیل)، موتورهای جستجوگر یاهو و گوگل”، “رادیو و ‏تلویزیون های بین المللی مثل‎ ‎بی بی سی، سی ان ان، فاکس نیوز”، “مطبوعات بین المللی چون نیوزویک، تایم، ‏نیویورک تایمز، واشنگتن پست”، رادیو ‏‎-‎‏ تلویزیون های فارسی یا منطقه ای خارج از کشور چون‎ ‎‏”تلویزیون ‏صدای امریکا، الحره، رادیو فردا، رادیوآزادی، رادیو‎ ‎سوا”، سایت هایی چون “روز آنلاین و گویا نیوز” و ‏‏”خبرگزاری های رویترز، آسوشیتدپرس، یونایتدپرس، فرانس پرس، دپ آ” را به عنوان ابزارهای براندازی ‏جمهوری اسلامی و انقلاب مخملی در ایران معرفی کرده است. این نشریه افزوده که “فیلترشکن ها، هک کردن، ‏بلوتوث، و پیام های کوتاه تلفنی اس ام اس” بخش دیگری از ابزارهای دیپلماسی رسانه ای امریکا برای ایجاد ‏انقلاب مخملی در ایران به شمار می روند.‏

انقلاب مخملی اینترنتی؟

گزارش منتشر شده در هفته نامه صبح صادق با اشاره به وجود ۱۸ میلیون کاربر اینترنتی در ایران ادعا کرده که ‏دو سال پیش وزارت خارجه اسرائیل در همایشی با عنوان‎ ‎‏”اینترنت در ایران” برگزار کرده و در آن ضمن اظهر ‏خرسندی از “افزایش نفوذ «اینترنت ناسالم» در جامعه ایرانی و گسترش موسیقی هایی چون رپ و راک و… را از ‏طریق اینترنت” امیدوارکننده دانسته است.‏ارگان دفتر سیاسی سپاه همچنین ادعا کرده که “بخشی از سازمان اطلاعات مرکزی امریکا وظیفه دارد ضمن آلوده ‏کردن اینترنت برای ایرانیان، در سایت وبلاگ های ایرانی به جستجو پرداخته و پس از جمع آوری و ترجمه ‏اطلاعات بدست آمده آن ها را آنالیز نموده و مورد بهره برداری قرار دهد‎.‎‏”‏

این نشریه در عین حال تاکید کرده که آنچه امریکایی ها را امیدوار به انقلاب مخملی در ایران کرده عبارات جست ‏وجو شده ایرانیان در اینترنت است. به نوشته صبح صادق “آنها ابراز شادمانی کرده اند که در حالی که کشورهایی ‏نظیر آمریکا، کانادا، انگلیس موضوعاتی همچون نقشه آن کشورها، کاریابی، بانک ها، سازمان و ادارات دولتی و ‏فروشگاه ها را جست وجو کرده اند اما در ایران عبارتی نظیر‎ Music‎، ‏Chat ‎‏ و… بوده است.”‏

در بخش دیگری از هشدار دفتر سیاسی سپاه پاسداران در خصوص بروز انقلاب مخملی از طریق اینترنت در ‏ایران، به “نگرانی مجلس” از همین موضوع اشاره شده است. این هفته نامه نوشته “مرکز پژوهش های مجلس ‏شورای اسلامی در گزارشی تحت عنوان تهدید نرم گزارش داده است که آمریکا شیوه براندازی خود را با استفاده ‏از سلاح های فرهنگی چون رسانه های جدید قرار داده است و با توجه به کمرنگ شدن سناریوی حمله نظامی ‏آمریکا به ایران، ابزارهای «دیپلماسی عمومی» براندازی نرم یکی از اولویت های دفاعی‎ – ‎امنیتی در ارتباط با ‏ایران است‎.‎‏”‏

ارگان دفتر سیاسی سپاه افزوده: “اگر نگاهی به آمارهای ارائه شده رسانه های غربی در مورد هزینه هایی که ‏غرب برای به دست گرفتن ذهن و فکر ایرانیان از طریق اینترنت می کند داشته باشیم متوجه می شویم که اظهار ‏نگرانی مجلس زیاد هم بی جا نبوده است.”‏

صبح صادق در ادامه ادعا کرده که امریکا “از سال ۲۰۰۰ تاکنون ازطریق اینترنت، ماهواره، پیامک(اس ام اس) ‏نقش موثری در انقلاب های رنگی صربستان، اوکراین، قرقیزستان، و گرجستان داشته است.”‏

در ادامه این گزارش با اشاره به اختصاص بودجه ۷۵ میلیون دلاری امریکا به ایران، تاکید شده: “بودجه ای که ‏اکنون برای ایران تدارک دیده شده است پنج برابر بودجه ای است که برای براندازی کشورهای مزبور هزینه شده ‏است.” این هفته نامه ادعا کرده که امریکا ارقام دیگر “۴۰۰ میلیون دلاری” و “۱۰۰ میلیون دلاری” را نیز به ‏عنوان بودجه هایی برای انقلاب مخملی در ایران تعیین کرده است.‏

گزارش سپاه همچنین بودجه تعیین شده از سوی پارلمان هلند تحت عنوان “حمایت از تکثر رسانه های فارسی” را ‏بودجه ای “برای تاسیس سایت و رادیو تلویزیون و وبلاگ برای مقابله با نفوذ جمهوری اسلامی ایران و تلاش در ‏راه براندازی” جمهوری، و “توسعه وبلاگ های ضد دینی و ضد ایرانی” معرفی کرده است.‏

بیانیه های اتحادیه اروپا در مورد نقض حقوق بشر در ایران از سوی ارگان دفتر سیاسی سپاه به عنوان “رغبت ‏اروپا برای محیط اینترنتی ضد حکومت ایران” تفسیر شده و خاطرنشان گردیده که “بیانیه های گاه به گاه اتحادیه ‏اروپا در حمایت از وبلاگ نویسان و یا مخالفت با فیلترینگ سازمان های ضد انقلاب” نشان رغبت اروپا برای ‏تغییر رژیم در ایران است.‏

دفتر سیاسی سپاه همچنین ادعا کرده که “در سال گذشته تعدادی از اداره کنندگان این سایتها کارگاه های آموزش ‏خود را در یکی از کشورهای اروپایی گذرانده اند.”‏

جلوگیری از انقلاب مخملی اینترنتی

ارگان رسمی دفتر سیاسی سپاه در ادامه برای “مصون سازی جامعه و حاکمیت”از آنچه “تهدیدهای اینترنتی” ‏خوانده، خواستار عملکرد هماهنگ نهادهای نظارتی و فرهنگی کشور شده است.‏

”جریان سازی به منظور تهیه و تولید محتوای مناسب رسانه های اینترنتی و دیجیتالی”، “آفرینش و خلق گفتمان ‏در حوزه رسانه های جدید”، “فرهنگ سازی و آشناسازی مردم با فرصت ها و تهدیدها و راهکارهای استفاده ‏صحیح از این رسانه ها”، “بیان و ارائه راه حل مشکلات و معضلات مردم و فعالان حوزه های رسانه های ‏دیجیتال”، و “آسیب شناسی عدم اجرای قوانین و مصوبات مربوط به حوزه اینترنت” بخش هایی از توصیه دفتر ‏سیاسی سپاه برای مقابله با آن چیزی است که این دفتر”امپریالیسم سایبر” و “احتمال انقلاب مخملی” از طریق ‏اینترنت در ایران نامیده است.‏

هفته نامه صبح صادق همچنین به خانواده ها توصیه کرده تا فرزندانشان را با طرح دلایلی چون نگرانی از ‏ویروس اینترنتی، از عضویت در گروه های تفریحی و سرگرمی اینترنتی و کلیک کردن روی هر مطلبی که از ‏محتوای آن آگاه نیستند، باز دارند. ارگان رسمی دفتر سیاسی سپاه همچنین تاکید کرده: “در خصوص دوستی های ‏اینترنتی، همسریابی اینترنتی و… او(فرزند) را آگاه کنید که اکثر این افراد لاابالی و هرزه می باشند و لذا باید از ‏ورود به این قسمت ها در اینترنت اجتناب شود‎.‎‏”‏

راه اندازی ۱۰ هزار وبلاگ برای بسیج‏

هفته ای پیش از انتشار هشدار جدید دفتر سیاسی سپاه پاسداران در خصوص انقلاب مخملی اینترنتی در ایران، ‏مصطفی موسیوند از مقامات بسیج سپاه پاسداران اعلام کرد که مسئولیت اجرای راه اندازی ۱۰ هزار وبلاگ ‏برای ۱۰ هزار پایگاه بسیج در کشور را بر عهده گرفته است.‏

خبرگزاری رسا وابسته به حوزه علمیه قم به نقل از این موسیوند گزارش داد که همچنین “دو هزار طلبه ‏وبلاگ‌نویس در این طرح از حوزه‌های علمیه” شرکت خواهند کرد.‏

وی خاطرنشان کرد که این طرح بسیج برای راه اندازی ۱۰ هزار وبلاگ “با هدف تولید محتواهای ارزشی در ‏فضای مجازی و اینترنت بنیان‌گذاری شده است و تا حدود ۲۵ هزار وبلاگ نیز قابل ارتقا و افزایش است.”‏

همین گزارش در روز آنلاين

کانون نويسندگان ايران در دو روز اخير دو بيانيه صادر کرد.در  یک بيانيه کميته مبارزه با سانسور کانون نويسندگان روز ۱۳ آذر را به يادبود جانباختگان آذر ۷۷ ، روز مبارزه با ساسور اعلام کرد.کار خوبی که بايد حتی زودتر از اين ها انجام می شد.
بيانيه دیگر اما به نظرم کار خوب ديگری بود از کانون.در اين بيانيه کانون نويسندگان به رغم ماجرايی که پس از انتشار سرمقاله محمد قوچانی (شهروند امروز،شماره ۲۵،۱۸ آذر ۸۶) با عنوان “زوال رهبری ادبی” و پاسخ تند کانون به او با عنوان “
پاسخ به پرونده سازی های يک مفتش فرهنگی” سرگرفت ،توقيف شهروند امروز را محکوم کرده و خواستار انتشار مجدد آن شده است.
جمله مشهور ولتر؛”من با نظر تو مخالفم اما حاضرم جانم را فدا کنم،تا تو بتوانی حرفت را بزنی!” بر پيشانی اين بيانيه خوش نشسته تا نشانی از نهادينه شدن دفاع از آزادی بيان در کانون نويسندگان باشد و بماند.
اما متن بيانيه ها؛

۱۳ آذر،روز مبارزه با سانسور
آزادی انديشه و بيان حق طبيعی هر انسانی‌ست، زيرا به طور طبيعی هر انسانی می‌انديشد و هيچ دليل طبيعی نيز برای جلوگيری از بيان انديشه‌ی او وجود ندارد. آن چه موجب سلب اين حق از انسانی می‌شود، منافع نظام‌هايی است که برای تداوم خود در صدد حذف انديشه‌ی مخالف برمی‌آيند. به اين ترتيب اکنون اين حق طبيعی کم و بيش در سراسر جهان- گيريم به درجات مختلف- از سوی مراجع قدرت از افراد انسان سلب می‌شود. اما سلب آزادی بيان تنها با توقيف کتاب‌ها، نشريات و روزنامه‌ها يا جلوگيری از نشر و پخش آثار نويسندگان و انديشمندان صورت نمی‌گيرد. حذف فيزيکی صاحبان قلم و انديشه و تعقيب و آزار آنان نيز شکل ديگری از سرکوب آزادی بيان است.هرساله صدها انديشمند، نويسنده و روزنامه‌نگار تنها به دليل انتشار انديشه‌ها و عقايد خود يا کوشش برای بيان و افشای واقعيت‌های اجتماعی به قتل می‌رسند، به زندان می‌افتند، يا به شکل‌های ديگر تحت فشار و تعقيب قرار می‌گيرند.
بنا به آمار گزارشگران بدون مرز، فقط در سال ۲۰۰۶، ۹۵ روزنامه‌نگار کشته و ۱۳۵ نفر زندانی شده‌اند. در مورد نويسندگان و انديشمندانی که صرفا به دليل ابراز عقايد و بيان انديشه‌های خود کشته يا زندانی شده‌اند آماری در اختيار نداريم، اما پيوسته شاهد اخبار پراکنده از اين دست نيز هستيم.
اما وضع ايران از بيشتر کشورهايی که در آن‌ها آزادی انديشه و بيان سلب می‌شود، وخيم‌تر است. البته جامعه ايران و به‌ويژه نويسندگان و هنرمندانِ آن سال‌‌هاست که با پديده‌ی سانسور دست به گريبان‌اند؛ اما ظرف دو سه سال اخير اين پديده چنان دامنه‌ی گسترده‌ای يافته است که جز قلع و قمع فرهنگی نامی بر آن نمی‌توان نهاد. انبوه کتاب‌هايی که ماه‌ها و سال‌ها در انتظار اخذ مجوز در ساختمان ارشاد بر روی هم انباشته می‌شوند گواه اين مدعاست،‌ و اين در حالی‌ست که متوليان سانسور مطالب بسياری از کتاب‌هايی را هم که اجازه انتشار می‌يابند دستکاری و در آن‌ها اعمال نظر می‌کنند. علاوه بر اين، سينما،‌ تئاتر، موسيقی، وبلاگ‌نويسی، سايت‌های اينترنتی و ديگر عرصه‌های انديشه و بيان نيز از اين دست‌اندازی‌ها که هر روز شديدتر می‌شود در امان نيستند. مجموع اين شرايط معنايی جز سرکوب خلاقيت و ممانعت از ابراز وجود نويسندگان و هنرمندان ندارد. دستگاه سانسور در حقيقت نه کلمه و تصوير، بلکه خودانگيختگی و ابراز آن را که حق طبيعی هر انسانی‌ست سلاخی می‌کند و به اين ترتيب حق جامعه را برای برخورداری از ادبيات و هنرِ غيرحکومتی و پيشرو لگدمال می‌سازد.
کانون نويسندگان ايران که دو تن از چهره‌های برجسته آن، محمد مختاری و محمدجعفر پوينده، در سال‌های اخير در راه آزادی انديشه و بيان جان باخته‌اند، به پيروی از اصول مندرج در منشور خود، در برابر اين موج رو به گسترش سانسور که بسياری از نويسندگان و هنرمندان را در عمل خانه‌نشين کرده و آثار آنان را در محاق فرو برده است، اعتراض و انزجار خود را اعلام می‌کند.
در همين راستا، کميته مبارزه با سانسورِ کانون روز ۱۳ آذر را به ياد جان‌باختگان آذرماه ۷۷ به عنوان روز مبارزه با سانسور اعلام و از نويسندگان و هنرمندان در داخل و خارج کشور می‌خواهد تا صدای اعتراض خود را با صدای ما درآميزند. باشد که روزی سايه سنگين سانسور از سر ادبيات و هنر برداشته شود.
نويسندگان و هنرمندان در ايران و جهان !
اتحاديه‌های نويسندگان !
انجمن‌های قلم در سراسر جهان‌ !
شما را فرا می‌خوانيم تا ضمن به رسميت شناختن اين روز، از حرکت ما در مبارزه با سانسور به هر طريق ممکن حمايت کنيد.
کميته‌ مبارزه با سانسور
کانون نويسندگان ايران
۲۲ آبان ۱۳۸۷
kanoon.nevisandegan.iran@gmail.com

بيانيه کانون نويسندگان درباره توقيف شهروند امروز

«من با نظر تو مخالفم اما حاضرم جانم را فدا کنم تا تو بتوانی حرفت را بزنی!»
ولتر
هيئت نظارت بر مطبوعات نشريه‌ی «شهروند امروز» را توقيف کرد. پيش از هر چيز توقيف اين نشريه را محکوم می‌کنيم و خواهان انتشار مجدد آن هستيم.
اما آنان که اين نشريه را توقيف کرده‌اند همان تفکری را دنبال می‌کنند که «شهروند امروز» در برابر مخالفان خود، از جمله روشنفکران متعهد و مستقل دنبال می‌کرد. در واقع شهروند امروز قربانی همان سياستی شده است که خود مروج و پيرو آن بود. توقيف «شهروند امروز» با انعکاس گسترده‌ی رسانه‌ای روبرو شد، حال آن که تاکنون ده‌ها نشريه‌ی ديگر بی‌سروصدا و به بهانه‌های واهی مانند انتشار نامنظم و… از سوی هيئت نظارت به محاق رفته‌اند.
ما از آن رو خواهان انتشار «شهروند امروز» و همه‌ی نشريات توقيف و تعطيل ‌شده‌ی ديگر هستيم که به اصل آزادی انديشه و بيان بی‌هيچ حصر و استثنا برای همگان پای‌بنديم و معتقديم آزادی بيان تنها بستری است که آگاهی و حقيقت از دل آن بيرون می‌آيد.
کانون نويسندگان ايران
۲۱ آبان ۱۳۸۷

 شهروند امروز هم توقیف شد.فارس مدعی است که شهروند امروز به خاطر انتشار مطالب غیر مرتبط با زمینه کاری توقیف شده،و  سایت تابناک مدعی است که به خاطر معرفی نکردن مدیر مسئول.
جالب اینکه با این همه دلیل ، هیات نظارت بر مطبوعات هفتاد شماره اجازه داده که شهروند امروز منتشر شود و بعد وقتی که رهبر به مطبوعات توپیده ساعت 11 شب جلسه گذاشته و این شهروند امروز را توقیف کرده.
رهبر هم که گفته منتقدان دولت نهم و مطبوعات «سیاه نمایی» می کنند و هشدار داده به هر دو ، و ضمن اظهار ناخرسندی شدید از فضای تبلیغاتی و مطبوعاتی کشور تاکید کرده که «فضای بی بند و باری در حرف زدن علیه دولت ، مسایلی نیست که خداوند به آسانی از آن بگذرد.»
این داستان توقیف مطبوعات اما آنقدر تکراری است که دیگر همه می دانند ماجرا چیست.اصل ماجرا معلوم است فرعش هم در هر مورد معلوم می شود.
مثلا در مورد شهروند امروز یک روایت می گوید مطرح شدن موضوع مرگ مبهم حسن لاهوتی اشکوری که دو پسرش شوهران دو دختر رفسنجانی اند پس از بازداشت در 5 آبان 60 از سوی ماموران اسداله لاجوردی و مرگ او در کمتر از 24 ساعت در شماره اخیر( شماره70)  بهانه توقیف این هفته نامه شده.
این ماجرا مرا یاد سخنرانی توفانی خامنه ای بر ضد مطبوعات در اول اردیبهشت 79 می اندازد.
او آن روز گفت؛
«بعضی از مطبوعات پايگاه دشمن شده اند. من نه با آزادی مطبوعات مخالفم و نه با تنوع مطبوعات. اگر به جای بيست روزنامه، دويست روزنامه هم دربيايد، بنده خوشحال تر هم خواهد شد و از زيادی روزنامه ها احساس بدی ندارم. اگر مطبوعات آن هر چه بيشتر باشند بهتر است، اما وقتی مطبوعاتی پيدا می شوند که همه همتشان تشويش افکار عمومی، ايجاد بدبينی مردم به نظام است، ۱۰ تا ۱۵ روزنامه گويا از يک مرکز هدايت می شوند، تيترهايی می زنند که هر کس نگاه کند، فکر می کند همه چيز در کشور از دست رفته است! اميد را در جوانان می ميرانند، روح اعتماد به مسئولين را در مردم ضعيف می کنند، نهادهای رسمی را تضعيف می کنند، مدل اين ها کيست؟ مطبوعات غربی هم اين گونه نيستند، اين يک شارلاتانيزم مطبوعاتی است.»
و:
«در هر حادثه ای جو تهمت فضا را پر می کند تروری اتفاق می افتد، هنوز هيچ اطلاعی در دست نيست، هنوز از اين که اين حادثه را چه کسی انجام داده، هيچ کس سر نخی نداشته، اما می بينيد که در روزنامه تيتر می زنند، سپاه را متهم می کنند، بسيج را متهم می کنند، روحانيت را متهم می کنند، هدف از اين کارها چيست؟ چرا با بسيج اين قدر بد هستند؟»
و:
«من مايل نبودم با اين حرارت و تفصيل درباره برخی مطبوعات، حرف بزنم اما ناگزير شدم. با مسئولين صحبت کردم، رئيس جمهور محترم هم مثل من ناراحت است. شنيدم ايشان برخی را جمع کردند و نصيحت کردند. نمی دانم کار با نصيحت پيش می رود.»
بیست و چهار ساعت بعد معلوم شد که کار با نصیحت پیش نمی رود.پس در 48 ساعت توفانی دیگر 15 نشریه توقیف شدند.و بعد تا 10 اردیبهشت 79 تعداد توقیف شده رسید به 18 روزنامه و مجله.
کیهان شش سال بعد از آن ماجرا نوشت؛اين مطبوعات که به دستور رهبری معظم انقلاب و اقدام قوه قضائيه توقيف شدند عبارت بودند از: .۱ روزنامه گزارش روز .۲ روزنامه بامداد نو .۳ روزنامه آفتاب امروز .۴ روزنامه پيام آزادی .۵ روزنامه فتح .۶ روزنامه آريا .۷ روزنامه عصر آزادگان .۸ روزنامه آزاد .۹ روزنامه صبح امروز .۱۰ روزنامه مشارکت .۱۱ روزنامه بيان .۱۲ هفته نامه پيام هاجر .۱۳ هفته نامه آبان .۱۴ هفته نامه ارزش .۱۵ ماهنامه ايران فردا. »
براین فهرست روزنامه های فتح ، عصر آزادگان ، روزنامه اخبار اقتصاد را هم باید اضافه کرد که تا 10 اردیبهشت همان سال توقیف شدند.

 

از آن روز تا امروز ديگر حساب مطبوعات توقیف شده از دست همه در رفته و اینکه چند روزنامه نگار بازداشت شدند و چند مدیر مسئول محاکمه را باید چند حسابرس خبره باید آمار گرفت.
تکراری است این ماجرا،خیلی هم تکراری است برای ما.برای روزنامه نگارانی که کارشان را از دست دادند اما تازه است.آن ها برای چندمین بار بیکار شده اند.گویا کسی قصد دارد محترمانه به آن ها بگوید روزنامه نگاری را که ازتان گرفتیم،مجله نگاری را هم ببوسید و بگذارید کنار.خبر نمی نویسد،تاریخ هم ننویسید.تحلیل هم ننویسید.ننویسید.زبان مدنی اش می شود ؛ شهروند عزیز امروز ننویس،پایگاه دشمن همین نزدیکی است!

 

بعض روزها

بعض وقت ها ، بعض روزها رازی با خود دارند.بعض روزها چیزی را به تو می دهند که سال ها و راه ها نمی توانند از تو بگیرند.بعض روزها عزیزند برای آدمی، بعض ساعت ها و نام ها.
و همین است که دلتنگی خودش مي آید، یکهو دلتنگ ده سال پیش می شوی؛ برای روزهایی که زبان دراز و سحر انگيز، و چشم های سیاهی داشتند تهران کوچک بود.برای دلتنگي کلمات کوچک اند. چهره شهرها بارها عوض شده در این ده سال، چهره آدم ها، چهره اتاق و خانه و خیابان بارها عوض شده، دل آدمی اما گاهی همان است که بود، و می لرزد هنوز به همان خاطر و خاطره ها. برای دلتنگی گاهی جهان کوچک است.

برای تو ای یار
ژاک پره ور/برگردان به فارسی؛احمد شاملو

رفتم‌ راسته‌ پرنده‌ فروش‌ها و
پرنده‌هايی‌ خريدم‌ برای‌ تو ای‌ يار
رفتم‌ راسته‌ گل‌ فروش‌ها و
گل‌هايی‌ خريدم‌ برايی تو ای يار
رفتم‌ راسته‌ آهنگرها و
زنجيرهايی‌ خريدم‌
زنجيرهای‌ سنگين‌ برای‌ تو ای‌ يار
بعد
رفتم‌ راسته‌ برده‌فروش‌ها و
دنبال‌ تو گشتم‌
اما نيافتمت‌ ای‌ يار.

هیری مرد!

هیری مرد.این را محمد آقازاده نوشته.خیلی ها ممکن است هیری را نشناسند اما برای کسانی که زمانی گذرشان به روزنامه ایران خورده به احتمال زیاد شاید تصویر یک مرد چاق و قد بلند که تند تند حرف می زد و معمولا هم سرش شلوغ بود ، آشنا باشد.
اولین بار فکر کنم پاییز سال 75 بود؛ وقتی به دعوت دوستانی رفته بودم روزنامه ایران او را دیدم.چندماه نشد که پاگیر ایران شدم و سرجمع نزدیک 4 سال بعداز ظهرها تا شب آنجا بودم.هیری را بیشتر و بیشتر دیدم.فکر کنم رئیس یا مسئول خدمات بود یا سمتی مشابه این.تا خرداد و اوایل تابستان 79 که می رفتم او همان سمت را داشت.توی آسانسور کوچک روزنامه ایران هیری مدام بالا و پایین می رفت ، و با همه هم حرف می زد.در حال راه رفتن دستور می داد به بچه های خدمات و غذاخوری.فکر کنم اون اوایل مسئول خودرو ها و آژانس های ساعتی هم بود.زبان خبرنگاران و دبیران و مدیران را می دانست با هر کدام جور خاص خودش حرف می زد.احترام موسفیدهایی چون محمد بلوری،بهروز بهزادی و امین زاده و دیگران را هم بلد بود چه طور نگهدارد.
غذاهای چرب و چیلی  که هیری قرار مدارش را می گذاشت برای روزنامه ، بعلاوه رفقایی که اتفاقا چند نفرشان از پزشکان محترم ستایشگر سیگار بودند، بعلاوه چندتا طرفدار محیط زیست دودزا ، و رفاقت مان با پیمان و عصرهای ایران جوان کاری کردند که در 26 سالگی سیگاری شدم.آنهم چه جور!
بله هیری مرد.او واقعا بخشی از روح روزنامه ایران در آن سال ها است؛روزهای شعر و شور و خاطره.
بعد از تابستان 79  که دیگر ایران جوان هم نبودم ، فکر کنم جز 3 یا شاید 4 بار نرفتم ایران.ولی دفعه آخرش یادم هست هیری را دیدم فکر کنم اوایل 84 بود.الان می بینم نوشته اند که پسرش را هم در این سال ها از دست داده ، و محمد آقازاده نوشته که به هیری جایگاهی خلاف شان اش داده بودند این اواخر.متاسفم.متاسفم که کلی از بچه های روزنامه نگار را از ایران بیرون کردند،متاسفم که هیری مرد،سنی نداشت.
متاسفم که خانم علوی را هم از روزنامه ایران بیرون کردند؛او  نابینا و تلفنچي روزنامه ایران بود ، اما گویا پس از آن همه سال کار ، این تیم صفار و دولت مهرورز او را هم بیرون کرده اند.برای او باید یک پست بنویسم.
حالا انگار خاطرات ده پانزده سال پیشم یک مرد گنده که دارد به بچه های خدمات دستور می دهد،لبخند می زند،عصبانی است و جوش می زند،کم دارد.

در نوجوانی ما یک دوستی داشتیم که اسمش حسن بود.پسر قد کوتاه و تپلی که یک پایش در کودکی نیمه فلج شده بود و لنگ می زد.حسن اوایل گاهی روزی یکی دو تا دروغ هم برای خوش می گفت.جماعت هم صرف نظر می کردند از این خطا.بعدتر دروغ های حسن هر روز بیشتر و بیشتر شد.بچه ها اسمش را گذاشتند حسن چل دروغ.می گفتند حسن روزی چل تا دروغ می گوید و اگر 39 تا گفته باشد شب خوابش نمی برد.حسن گاهی یک راست هم می گفت وسط دروغ هایش که به حساب دیگر دروغ هایش می گذاشتند همه.
حالا حکایت رئیس دولت نهم است.برخلاف دیگران که این روزها بر دروغ های او زوم می کنند،او دارد یک حرف راست را لا به لای این حرف ها تکرار می کند؛«نشانه های وعده الهی،درباره نابودی حکومت ظالمان،آشکار شده است
این یک جمله،و البته فقط همین جمله اش را همان یک راست در مقابل چل دروغ باید حساب کرد.
یکی از این نشانه ها این جا ست؛ خودکشی یک زن در بیمارستان فاطمه زهرا بوشهر به دلیل فرار از هزینه درمانی. البته به دلیل نداشتن 22 هزار تومان برای پرداخت هزینه بیمارستان.رئیس بیمارستان گفته خودکشی نبوده و بیمار به دلیل نداشتن پول قصد فرار داشته.اگر متن تکذیبه رئیس بیمارستان را بخوانید ، خودش 5 تا دروغ دارد.
یکی این جا؛ گزارشی از فرزندکش هایی که از بیکاری و گرفتاری در همین چند ماه رخ داده
دور برمان پراز این نشانه هاست.

لعنت به سال ها و ساعت ها.چه قدر زود گذشت،زود می گذرد.این پست بوی کاغذ و یادش از عمران صلاحی را که دیدم همین لعنت ها را فرستادم بر پدر و مادر زمان.و عجیب اینکه از دست زمان باید به خودش پناه برد، وتکه های شکسته و خرد شده زندگی را در خرابه های زمان جمع کرد و ردی از گذشته ساخت.
عجب حکایتی است عمران،حکایت تو! را درست 12 مهر 85 یعنی دو سال پیش نوشتم؛بهرام گفت خبر را دیدی،و خبر پتک بود.بی اختیار نوشتم و در گویانیوز منتشر کردم.اما حالا دو سال بعد از رفتن عمران این جا هم پستش می کنم،عمران داغ و لبخندش برایم هنوز تازه است:

عجب حکايتی است عمران، حکايت تو!
خبر نيست اين، پتک سنگين اندوه است که بر جان می نشيند؛ عمران صلاحی. چطور می شود باور کرد، چرا بايد باور کنم که عمران ديگر نيست. او کلمات را به خنده وامی داشت. طنزهاش خنده را می نشاند بر لب و شادی را در دل، خودش که ديگر حکايتی بود. حکايتی بود عمران.
بهمن ماه است، سال۷۴، مراسم ختم سياوش کسرايی، مسجدامام حسن، سهروردی شمالی؛
مجری شروع می کند به اعلام برنامه. چند جوان و پير و گردن کلفت ريشو می روند به سوی تربيون مسجد.ميکروفن را جوانی از دست مجری می گيرد. مسعود ده نمکی است، همان که حالا می گويند فيلم ساز شده. از همان جا به دوستانش می گويد درها را ببنديد. و درها را می بندند. کاغذی را که تو دست های مجری هست می گيرد و پاره پاری می کند. جماعت بلند می شوند که بروند بيرون. می گويد بنشينيد سر جای تان. از بلندگو می گويد که شما عده ای غرب زده و خودفروخته و البته جاسوس و منحرفيد که آمده ايد از سياوش کسرايی خائن ستايش کنيد. شما اصلا می دانيد سياوش کسرايی کيست، يک خائن است، خائن است. اين سو تر دوستانش با کابل، زنجير، چماق و هر چه که به درد زدن و کوبيدن می خورد جماعت را که به سوی در خروجی آمده اند زير ضرب گرفته اند. تقريبا همه و از جمله محمد قاضی مترجم نامدار آن روز سهمی از زنجير و کابل و چماق دريافت کردند. ده نمکی از پشت بلندگو داد می زند “آهای هوشنگ گلشيری خائن، آهای محمد مختاری جاسوس، منصور کوشان غرب زده، اين عمران صلاحی جاسوس و خائن کجا است. اين عمران صلاحی جاسوس است، خائن است، خائن است”.
راست می گفت، عمران صلاحی خائن بود؛ اما خائن به قدرت. او هر روز به دروغ، خيانت می کرد، هر روز به دشمنان آزادی خيانت می کرد. عمران صلاحی راه اش را بلد بود که چطور به دشمنان آزادی خيانت کند. در همه آن سال ها و اين سال ها و تا عمر داشت عمران، در توطئه ای مشترک با کلمات ؛ قدرت، جهل و ارتجاع را به سخره گرفت با طنزهاش. چنان کلمات را با هم می سرشت که توفان خنده، شده بود کابوس آن هايی که ارمغان شان جز زنجير و کابل و زندان و مرگ، جز جهل و فريب چيزی نبوده، چيزی نيست.
داد می زد ده نمکی که عمران صلاحی کجا است. کجا است عمران صلاحی؟ توی سينه ما. سلاحش خنده بود.
خرداد ماه است، سال ۷۹، مراسم ختم هوشنگ گلشيری، جلوی مسجد ميدان نيلوفر.
دوستم می گويد بمان با عمران می رويم.می مانم، سوار يک پيکان قراضه می شويم، که عمران آن را با پول سی چهل سال کار و نوشتن و خيانت به قدرت خريده.عمران می راند.می گويد کجا می شينی.می فهميم که همسايه ايم با هم، همسايه توی بيست و يک متری جی و آن طرف ها.”خائن ها همه پايين می شينن”. و آنها که خائن نيستند در بالای شهر. تهران است ديگر. چند بار هم توی محل به هم می خوريم. دفعه آخر جلوی يک فروشگاه لوازم بهداشتی ساختمان. می گويم اين جاييد؟ می گويد آمده ام کاسه توالت بگيرم.می خنديم. بالاخره عمران عاقل شده و به فکر خانه سازی افتاده. خب کجا آدرسی که می دهد شهرک انديشه و شهريار و آن طرف ها است.
مرداد ماه است، سال ۸۲، اصفهان، جشنواره نمايش طنز، هتل عالی قاپو.
بالاخره يک جايی غير از مسجد به هم رسيديم. عمران را که می بينم دلم باز می شود، و می خندم. چشم های مهربانی دارد عمران. متين است، فروتن است، آداب دان است، با تجربه و صندوق خنده است. گنجی که از ما دريغ شده در اين سال ها توی صندوق عمران است.می گويد برويم چرخ بزنيم می رويم.
موافقی بريم قهوه خونه؟
و رفتيم.
يک قهوه خانه ی قديمی بود که عمران توی همان يک روز اول سفر به اصفهان کشفش کرده بود. زير زمينی است پر از عکس پهلوانان و اسباب درويشی. هوا بس ناجوانمردانه گرم است عمران.می گويد چای زير زمينی می خوريم در عوض.عرق می ريزيم و عمران درباره عرق ريختن هم چيزی می گويد،می خنديم.هی می چرخيم و می خنديم خوش مشرب است عمران.
می گويم چندبار زنگ زده ام به احمد آقا، ولی خانه نبوده. می گويد خوب است ببينيمش.
توی اتاقم هستم. تلفن زنگ می زند، گوشی را بر می دارم، احمد آقا است، می گويد اين جا چه کار می کنی اسباب، اثاثيه را جمع کن بريم. می گويم کجاييد شما؟ می گويد همين جا در لابی هتل. تند لباس می پوشم و می روم پايين. توضيح می دهم. می گويد پاشو بريم بيرون.عمران هم اين جاست، می گويد برو بيارش.عمران می آيد.بلند می شويم و از هتل می زنيم بيرون. چرخی می زنيم توی شهر.
احمد آقا ما را بر می دارد و می برد صفی عليشاه. احمد آقا اول ما را می برد طرف کافی شاپ هتل می گويد اين جا پاتوق ما بوده با احمد ميرعلايی و بر و بچه های اصفهان اين جا می آمدیم،تعطيل است ظاهرا. بعد ما را می برد به سمت دری که به محوطه ای در پشت هتل باز می شود، فضای آزاد و کلی ميز است و از ما بهتران نشسته اند به خوردن. عمران نگاهم می کند، يواشکی می گويد مگه احمدآقا اصفهانی نيست،آدم به اصالتش شک می کند.می خنديم يواشکی.يک ميز است که سرويس مفصلی روش چيده شده. می نشينيم عمران می گويد الآن است که بيرون مان کنند. چه قدر می خنديم مگر می شود با عمران و خرابی هاش باشی و نخندی.احمدآقا جوجه کباب سفارش می دهد. می گويد تو و عمران مهمان من هستيد وسايل تان را جمع می کنيد و می آييد همين هتل. دو نفری سعی می کنيم قانعش کنيم که همان هتل عالی قاپو هم خوب است.
عمران می گويد ساعت نه پرواز دارم.الان ساعت هشت است که عمران جان.بر می گرديم عالی قاپو.عمران می رود تند تند ساکش را بر می دارد و می آيد، می رود. رفته است عمران.
مهرماه است، سال ۸۵؛ موقعيت اضطراب
عمران رفته است.مبهوتم.
دردی است اين، جان کاه و آزار دهند که شاعری چون عمران که دنيا را با چشم های خندانش می ديد، قلبش يک باره بايستد، اما اين سرگذشتی است که برای مان رقم زده اند؛ “ماييم‌ و اين‌ سرگذشت‌ افسوس‌ بار. يعنی‌ طرد و انزوای‌ افراد و حذف‌ و نفی‌ آثار. پايدار در نوشتن‌، خودخوری‌ در بی‌امکانی‌، چشم‌ به‌ راهی‌ در بی‌ارتباطی‌. تا کی‌ خبر در رسد. اين‌ گلی‌ است‌ که‌ به‌ سر ما زده‌اند، و بعضی‌ها را هم‌ شاد می‌کند!” اين همان موقعيتی است که محمد مختاری نه سال پيش(الان یازده سال پیش)،در سالمرگ غزاله عليزاده به درستی “موقعيت اضطراب” نام داد.
موقعيتی دردناک و آزار دهند که هدايت را از پا در آورد، شاملو را خانه نشين کرد، گلشيری را به خودخوری انداخت، کسرايی را آواره کرد، نيما را افسرده. همان موقعيتی که نسلی از شاعران و نويسندگان جوان تر را جوان مرگ کرد و می کند. همان موقعيتی که غلامحسين ساعدی را ويران، و اسماعيل شاهرودی را روانه تيمارستان کرد. اين همان گلی است که عزاله عليزاده را به درختی در جنگل های جواهرده آويخت تا تاب بخورد بر پيشانی تاريخ ادبيات معاصر، کمر ميم آزاد را شکست،و فرخ تميمی را بی خانه کرد.
آن چه عمران صلاحی را از ادبيات ما گرفت، تقدير نبود، نيست. بلاهت تاريخی قدرت است که بر پيشانی روزگار ما تقرير می کنند. عمران صلاحی شصت سال در برابر چنين موقعيت تلخی تاب آورد. و اين ده سال اخير را به شدت کار کرد؛ نوشت و نوشت و نوشت تا دنيا زيباتر از آنی باشد که هست. شعر نوشت، تحقیق کرد، کتاب نوشت، مقاله نوشت،و طنز نوشت. بمب خنده را در لا به لای کلمات کار گذاشت تا شادی را بترکاند در جمع افسرده ما. سلاح او همين بود و خيانتش نيز همين که به روزگاری که سياهی را ترويج می کنند، شادی را رواج داد و لبخند را.
چيزی نداشت، و چيزی ندارد که از دست بدهد عمران. حالا روی دوش عزرائيل هم دارد نقشه می کشد که چه طور می تواند ما را، و نازادگان را بخنداند.
از مرگ کسی شاد نمی شد عمران، مرگش اما شايد بعضی ها را هم شاد کند.همان ها که او را خائن می دانستنند و خيلی های ديگر را هم خائن می دانند. هر کسی را که دست به سينه نباشد خائن می دانند، اصلا. آنها هنرمند خوب را، هنرمند مرده می دانند، و غير از اين هنرمند را مرده می خواهند.
زود بود برای عمران رفتن. رفتنش زود بود اما برای قلب پر طبل و تپش او ننوشتن کافی بود تا شورش کند با سکونش. در اين سال ها با آن که می دانست آن لبخند که می نشاند بر لب های اين و آن، آن لبخند که پنهان می کند در لابلای کلمات، بعضی ها را خشمگين هم می کند، نوشت. آن قدر نوشت که سکون دوباره برايش سخت بود، ننوشتن، زندانی شد برايش.
بلند شو عمران، برويم قهوه خانه. بلند شو با هم برويم. دستت را بده، دست بده که اين سال ها از دست دادن شروع شده است.
مربوط؛
نکته؛اسم عکاس را نمی دانم اما حقوق معنوی اش محفوظ است و به محض اطلاع می نویسم.

نوشته‌های قدیمی‌تر »