خیلی سال پیش جایی خوانده بودم:”زمان چه سبک پا و روزها چه سبک بالند/به چالاکی پیکان سرخپوستان/هرگز نمی توان گفت از آن ما ست/تنها می توان گفت/از ما گذشته است” آن وقت ها ده،دوازده ساله بودم،و حالا سی و چهار پنج ساله،و ثانیه ای دیگر شاید،آن قدر پیر،دیر و دور که مپرس.پس اینک خیام است و هزار و سیصد و هشتاد و پنج…
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست