بعض وقت ها ، بعض روزها رازی با خود دارند.بعض روزها چیزی را به تو می دهند که سال ها و راه ها نمی توانند از تو بگیرند.بعض روزها عزیزند برای آدمی، بعض ساعت ها و نام ها.
و همین است که دلتنگی خودش مي آید، یکهو دلتنگ ده سال پیش می شوی؛ برای روزهایی [...]
Archive for the ‘خودمانی’ Category
بعض روزها
Posted in خودمانی on 29 اکتبر , 2008 | بیان دیدگاه »
هیری مرد!
Posted in خودمانی, روزنامه نگاری on 27 اکتبر , 2008 | بیان دیدگاه »
هیری مرد.این را محمد آقازاده نوشته.خیلی ها ممکن است هیری را نشناسند اما برای کسانی که زمانی گذرشان به روزنامه ایران خورده به احتمال زیاد شاید تصویر یک مرد چاق و قد بلند که تند تند حرف می زد و معمولا هم سرش شلوغ بود ، آشنا باشد.
اولین بار فکر کنم پاییز سال 75 بود؛ [...]
سیزده به در
Posted in خودمانی on 2 آوریل , 2008 | 1 دیدگاه »
سیزده به در روز خاطره انگیزی است.اولین سیزده به دری که رفتم یادم هست؛پنجاه متر رو ب روی خانه ما.چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم دو تا از خواهرانم قرار گذاشته بودند با همکلاسی های شان که همسایه خانه به خانه ما هم بودند بروند سیزده.شاید اول قصد نداشتند مرا با خودشان ببرند ولی لج [...]
اون ور مرگ
Posted in خودمانی, درباره شاعران, یاد بعضی نفرات on 17 سپتامبر , 2003 | بیان دیدگاه »
پنج شش سال پیش یه شب تو شوکا با بیژن جلالی نشسته بودیم که یکی یه انگشتر آورد و گفت این انگشتر حال درونی آدم ها رو نشون میده.ماجرا این طور بود که نگینش تو دست آدما و متناسب با حال شون رنگ عوض می کرد.به نظرم تو دست جلالی نگین قهوه یی شد ولی [...]
دو کبریت سوخته
Posted in خودمانی on 15 سپتامبر , 2003 | بیان دیدگاه »
آدورنو: برای انسانی که دیگر خانه یی ندارد تادر آن زندگی کند نوشتن تبدیل به مکانی برای زندگی می شود.
پایان یک سالگی اکنون با این سطر های آدورنو شاید یک جوری حرف های دل بی قراری است که حالا جز کلمات هیچ مکان و هیچ مجالی برای ادامه ندارد.برای من حالا یک سال است که [...]
ظلمت
Posted in خودمانی on 1 سپتامبر , 2003 | بیان دیدگاه »
گفته اند : بر کوهی در اصفهان چاهی عمیق بود که روزی کودکی در آن فرو افتاد .شاه وقت چون نگرانی مادر کودک را دید دستور داد تا زندانی محکوم به مرگی را بر زنبیلی گذارده و با طناب به چاه فرو فرستند.زندانی هفت شبانه روز در چاه فرو شد و سنگی را که در [...]
سکوت
Posted in خودمانی on 7 آگوست , 2003 | بیان دیدگاه »
شود خیلی چیز ها نوشت.می شود کلمه را پرواز داد.یا یک جور هایی فریاد زد با کلمه.وقتی ابر های عالم همه در دلم می گریند حق دارم لابد که از خودم بپرسم بی آرزو چه می کنی ای دوست.توی این هیاهو کلمه شده عشق و عشق کلمه شده.یاد گرفته ام حالا که چطور ندیده [...]
بی عشق همه نعش کشن
Posted in خودمانی on 7 جولای , 2003 | بیان دیدگاه »
آقای هامیل آیا بدون عشق می شود زندگی کرد؟
جواب نداد.کمی چای نعناع که برای سلامتی خوب است نوشید
.
.
آقای هامیل آیا بدون عشق می شود زندگی کرد؟
گفت؛ بله.بعد انگار که خجالت کشیده باشد سرش را پایین انداخت.
زدم زیر گریه
یک در یک
Posted in آزادی بیان, خودمانی on 2 جولای , 2003 | بیان دیدگاه »
حکاکی روی آثار و ابنیه واجد ارزش های فرهنگی و تاریخی جرم محسوب شده و مجرمان علاوه بر جبران خسارت، به حبس از یک تا 10 سال محکوم می شوند. مدیر دفتر حقوقی سازمان میراث فرهنگی کشور گفته: نوشتن یادگاری و حکاکی روی آثار و ابنیه تاریخی جرم محسوب شده و مطابق ماده 558 [...]
گفت مشق نام لیلی می کنم…
Posted in خودمانی on 24 ژوئن , 2003 | بیان دیدگاه »
تیر ماه برای من تلخ بوده همیشه.لاقل از روزی که خودم راشناختم این طور بوده برایم تلخ و گیج و البته مبهم.یک وقت از خواب بیدارم کرد تیر ماه توی یک صبح دور و گفت دیر شده خیلی دیر.مانده بودم که چکار کنم با سپیده یی که رمق از پاهام گرفته بود.و همین شد در [...]