خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دسته‌ی ‘شعر’

منوچهر آتشی رفته است.سپیده که سر بزند چهارمین سال رفتن اش آغاز می شود.دیگر شعر نمی گوید.اما از همان ها که گفت و نوشت بعضی هاش هنوز و همیشه می توانند آتش را پرتاب کنند به جان آدمی.

فراقی

سپیده که سر بزند نخستین روز روزهای بی توآغاز می شود آفتاب سرگشته وپرسان تا مرا کنار کدام سنگ تنها بیابد به [...]

Read Full Post »

این مقاله را چهارسال پیش نوشته بودم برای ویژه نامه مشروطه شرق که 14 مرداد 83 چاپ شد.حالا شرق که توقیف شده،سایتش هم دیگر نیست.گفتم این جا دوباره منتشرش کنم.تیترش هم هست؛درباره شعر مشروطه؛ یک نوبار بارور
شعر در ايران غير از شعريت هميشه نقش ها و وظايف ديگرى هم با خود داشته است. نگاهى به [...]

Read Full Post »

کاش

دوست ندارم شعر بنويسمتو را دوست دارمدوست دارم تو را بنويسم
تو را که با نت های سرگردان به سراغم می آيیمثل ماهکه در شب اردیبهشتی ديرکلاهش را کج کردهو دارد سلام می کند به منعين راهکه خودش را گم کردهو دارد می پيچد دور منتو را
دوست ندارم شعر بنويسمدوست دارم تو راتو را دوست دارم [...]

Read Full Post »

گاهی با نغمه ایگاه به ساز و گاه به لحظه ایبعض روزها با باران یک ریزبعض روزها در خیابانی خاموشبا باد ، با ماه گاهیگاهی در یک تاکسی که دور می شود به سرعتدر ترن ها بعض وقت ها ،در فرودگاه هادر اتوبوس هاتوی مترو وقتی درها باز و بسته می [...]

Read Full Post »

تلخ

تو را دود می کنمتو را با همین آتشی که وسط کلمات روشن است،دوددود را با همین چشم هایی که وسط خاموشی ، سرخخاموشی را روشن می کنم با همین هابا کابوس ها آتش می زنم تو را بر لب املب سوز است طعم همه چیززمان درک ابلهانه ی اشیا و نام ها ستکندوی بی [...]

Read Full Post »

بنفشه ها

بنفشه ها را فرستاده ام که بدانیاین بهار هم به تو فکر می کنم

Read Full Post »

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

ابو سعید ابوالخیر

Read Full Post »

آقا نصرت

این روز ها
با هرکه دست می دهم
احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم
که حالا
وقت خیانت است
نصرت رحمانی حالا احتمالا توی جهنم یا همان نزدیکی ها برای خودش صاحب مقام ومرتبه ای شده و به آرزوش رسیده.نصرت قلندری بود برای خودش.اهل دل وصفا.شعر هاش را زندگی نوشته بود نه خودش.و دمش گرم نصرت.امسال [...]

Read Full Post »

نفس…

نفس‌ باد صبا مشک‌ فشان‌ خواهد شد
عالم‌ پیر دگر باره‌ جوان‌ خواهد شد
ارغوان‌ جام‌ عقیقی‌ به‌ سمن‌ خواهد داد
چشم‌ نرگس‌ به‌ شقایق‌ نگران‌ خواهد شد

Read Full Post »

یک شعر از بیژن جلالی

از زبان‌ اندوه‌ است
‌ که‌ نام‌ تو را می‌شنوم
‌ ای‌ گل‌
زیرا نیامده‌
بازمی‌گردی‌

Read Full Post »

نوشته‌های قدیمی‌تر »