Posted in شعر, یاد بعضی نفرات on 20 نوامبر , 2008 | 3 نظرات »
منوچهر آتشی رفته است.سپیده که سر بزند چهارمین سال رفتن اش آغاز می شود.دیگر شعر نمی گوید.اما از همان ها که گفت و نوشت بعضی هاش هنوز و همیشه می توانند آتش را پرتاب کنند به جان آدمی.
فراقی
سپیده که سر بزند نخستین روز روزهای بی توآغاز می شود آفتاب سرگشته وپرسان تا مرا کنار کدام سنگ تنها بیابد به [...]
Read Full Post »
لعنت به سال ها و ساعت ها.چه قدر زود گذشت،زود می گذرد.این پست بوی کاغذ و یادش از عمران صلاحی را که دیدم همین لعنت ها را فرستادم بر پدر و مادر زمان.و عجیب اینکه از دست زمان باید به خودش پناه برد، وتکه های شکسته و خرد شده زندگی را در خرابه های [...]
Read Full Post »
انتشار نخستین آلبوم «کاشفان فروتن شوکران» گزیدهی شعرهای احمد شاملو با صدای خود شاعر و موسیقی متن فریدون شهبازیان سال ها پیش با استقبال بسیاری مواجه شد، حالا و سه سال پس از خاموشی شاملو علاقهمندان او میتوانند شعرهای شاملو را باز هم با صدای خودش بشنوند.«کاشفان فروتن شوکران2» عنوان آلبوم تازهیی از شعرهای [...]
Read Full Post »
پنج شش سال پیش یه شب تو شوکا با بیژن جلالی نشسته بودیم که یکی یه انگشتر آورد و گفت این انگشتر حال درونی آدم ها رو نشون میده.ماجرا این طور بود که نگینش تو دست آدما و متناسب با حال شون رنگ عوض می کرد.به نظرم تو دست جلالی نگین قهوه یی شد ولی [...]
Read Full Post »
يك صندلي را در نظر بگير، يك اتاق پر ازكتاب و كلمه را. او خودش را يك جورهايي مثل كودك توي زهدان، جمع كرده روي صندلي. دستهايش عجب شكلهايي به خود ميگيرند و چشمهايش هم. هوشنگ گلشيري يك جورهايي جان داده به داستان كه نفسهاش حالا آهنگ داستان را گرفته به خود. «هر كس آب [...]
Read Full Post »
Posted in شعر, یاد بعضی نفرات on 2 ژوئن , 2003 | بیان دیدگاه »
برای هوشنگ گلشیری
قناري گفت:كره ما
كره قفسها با ميلههاي زرين و چينهدان چيني.
ماهي سرخ سفره هفت سيناش به محيطي تعبير كرد
كه هر بهار
متبلور ميشود
كركس گفت: سياره من
سياره بيهمتايي كه در آن مرگ
مايده ميآفريند
كوسه گفت: زمين
سفره بركتخيز اقيانوسها
انسان سخني نگفت
تنها او بود كه جامه به تن داشت
و آستينش از اشك تر بود.
احمد شاملو
Read Full Post »
عمرم شکسته است
جا به جا نمي شود اين اوراق
رخ در رخ تمام آينه ها
مي بارد و هنوز
تو در راهي…
محمد بياباني هم ديگر شعر نخواهد گفت عين فرخ تميمي که تمام…۸۱ نمي توانست دست خالي بماند وهمين است که مرگ بر شانه هاي شعر مي نشيند دوباره.آن ها حالا رفته اند جايي که هدايت و نيما [...]
Read Full Post »
بر آب گيسوي پري باشد
چشم تو تا ابد ماهي مي ماند
تا من نباشي باور نمي کني که با اين خيال
مانند هر گياه کنار چشمه باليده بودم
آب و گياه
و چشمه و گيسو
شايد همه
سایه ي خوابي باشند
که دوش مي ديدم
در خواب اگر پري ببينی
بيدار نمي شوي.
شايان حامدي.اين اسم شايد براي بعضي ها اصلا آشنا نباشد اما خيلي [...]
Read Full Post »
۱ امروز چهار سال گذشته از روزي كه محمد مختاري تا نزديكهاي غروب مشغول خواندن و نوشتن بود و بعد به قصد خريد يكي دو تا لامپ و چند شيشه شير از خانه ميزند بيرون.يك روز قبل وقتي رفته بود يادبود حميد مصدق يكي ازش پرسيده بود كه قتل فروهرها و مرگمصدق ربطي به هم [...]
Read Full Post »
همان قدر كه شهريور ميتواند ماه فراموشي باشد مهر ماه به ياد آوردن است. وقتي ساعتها به عقب برگردند پاييز آمده است، وقتي سالها به عقب برگردند شاعري آنجا ايستاده سركوي و كوچه در و دروازه ، توي اتاق و خانه و خيابان. نه زمان پيرش ميكند، نه هياهو دور و دورهاش. صدايش هنوز در [...]
Read Full Post »